تبليغاتX
خاطرات مامان من
مامان من یکی از بهترین مامان های دنیاست که زندگیش کلی فراز و نشیب داشته........

توی قسمت قبل گفتم که پدر بزرگم حالش بد شد. اما اینجا می خوام کامل تعریف کنم.........

پدر بزرگ من توی سن حدود 40 یا 45 سالگی متوجه شده بود که یه مریضی سخت داره که امیدی به بهبودش نیست. سرطان خون .......

اما این موضوع رو به کسی نگفته بود تا کسی ناراحت نشه . توی این مدت سعی می کرده زندگی شو جمع کنه و کاری کنه که بعد از اون خانوادش یه محل ثابت برای زندگی داشته باشن و برای همین می خواسته اون خونه ای که به مادرم نشون داده رو بخره. اما این مریضی بهش حتی فرصت این کار رو نداد ! بدنش خیلی سریع تحلیل رفت و فاصله اولین باری که همه متوجه شدن که پدر بزرگم مریض شده و فوتش فقط یک ماه بود...................

فقط یک ماه که اونم نگذاشت روی تخت بیمارستان باشه، تا جایی که تونست به کاراش رسید اما......

امان از وقتی که آدمای سود جو بفهمند که کسی تا الان نمی تونستند از پسش بر بیان داره ضعیف میشه!!

پدر بزرگ من این اواخر سعی داشت که کاراشو جمع و جور کنه و بدهی هاشو صاف کنه و طلب هاشو از بقیه بگیره اما کلی گره تو کارش انداختن و نگذاشتن که کارشو تمام کنه  و اون رفت ....................

وصیت کرده بود توی امام زاده ای توی تهران دفنش کنن. آخه اون امام زاده رو خیلی دوست داشته و اون اواخر که کارش تهران بوده خیلی اونجا می رفته. پدر بزرگم به سفر آخرت رفت اما...........

پسر بزرگ خونواده تازه 13 یا 14 سالش بیشتر نبود، 11 تا بچه که آخریش دایی کوچیکم بود که فقط 6 ماه داشت. و کلی فامیل که انگار بعد از پدر بزرگم همه با هم یتیم شده بودند ، چون همه زیر دست پدربزرگم کار می کردند. یه جورایی همه بهت زده بودند و نمی دونستند چی کار باید بکنند. آخه همه چیز همیشه دست پدر بزرگم بود، حساب کتاب ها، مدیریت کارها ، برنامه ها ، خلاصه همه چیز و اینجوری اوضاع خیلی بد تر میشد.

مادر بزرگ من زن قوی و محکمی بود ، بعد این جریان با دو تا از برادر هاش که توی کارگاه پیش پدر بزرگم کار می کردند ، صحبت کرد تا کاری کارگاه رو دست بگیرن و شروع کنند، خودش هم با هر وضعی که بود تلاش کرد تا طلب های پدر بزرگم رو زنده کنه و بعضی بدهی ها رو بده ، خلاصه یه کم وضعیت جمع و جور کرد. البته خیلی ها بعد از فوت پدر بزرگم حاضر نشدن بدهی ها رو بدن ، طلب کار های الکی پیدا شد و کلی مشکلات اینجوری .

 خلاصه مادر بزرگم یه تیکه زمین نه خیلی بزرگ توی محله سده آبادان با باقی مونده پول ها خرید. داد به یکی بردار هاش تا دو تا خونه مثل هم کنار هم توی این زمین بسازن ، یکی برای خودش و بچه هاش و یکی دیگه هم برای زن آقام و بچه هاش ، تا هر دو تا خانواده راحت باشن. آخه زن آقای من از مادر بزرگ من کوچیک تر بود و خوب دل و جرات مادر بزرگم رو نداشت ، که از این کارا بکنه.اما خیلی مهربون بود و با مادر بزرگ من مثل دو تا خواهر پشت هم بودن و زندگی شون رو جمع کردند.

خونه ها ساخته شد و کار گاه راه سازی پدر بزرگم باز راه افتاد اما هیچ کس نمی تونست مثل اون خدا بیامرز اونجا رو اداره کنه و کارای بزرگ بگیره . بالاخره خرج چند تا خانواده رو می داد اما خیلی سخت و مادر بزرگم و زن آقام مجبور بودن با قناعت بچه هاشون رو بزرگ کنند تا هیچ وقت محتاج کسی نشن.

حالا حالا ها این دو تا خونه کنار هم ، اون محله ، همسایه هاش، داستان زیاد داره که توی قسمت های بعد براتون می نویسم. ...................

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 مهر1387ساعت 13:49  توسط دختر مامانش | 

دایی بزرگم اون قدیما خیلی شیطون و آتیش بوده ! همه از دستش کلافه بودن! و یه دسته گل به آب داد که ممکن بود اثرش تا یه عمر پشیمونی داشته باشه...............

گفته بودم که مامانم توی شهر ازنا به دنیا اومد. اونجا از اون شهرایی که زمستون زود سر روی شهر رو سفید می کنه. یه روز توی همین روزای برفی که کلی برف توی حیاط نشسته بوده مادر بزرگم برای یه کاری    می ره یه چند دقیقه بیرن و مامان من که 5 یا 6 ماه بیشتر نداشته رو برای چند دقیقه پیش دایی بزرگم تنها        می زاره. توی همون چند دقیقه مامان می زنه زیر گریه و آروم نمی شده ، دایی من هم تو عالم بچگی   خودش ، چون برف دوست داشته و همیشه از خوردن برف لذت می برده ، فکر کرده اگه یه کم برف هم به مامانم که نی نی 6 ماه هست بده ، اونم خوشش میاد و آروم میشه!!!!

فکرشو عملی می کنه که یه دفعه صدای گریه اون نی نی 6 ماه تا شش تا خونه اون طرف تر هم می ره و مادربزرگم با عجله و ترس بر می گرده خونه ، وقتی برفا رو توی دهن مامانم می بینه ، دیگه طاقت نمیاره و کلی دایی بزرگم و می زنه و خودش می زنه زیرگریه . خلاصه سریع مامان رو بر می داره و می بره پیش یه بنده خدایی که اونجا حکم دکتر رو داشته!! اونم یه سری جوشنده به مامادر بزرگم می ده تا برای مامان دم کنه و بهش بده شاید اثر این سرما زدگی بره!! بعد اون جریان هم همه فکر کردن خدا به خیر گذرونده مشکل با همون جوشنده ها حل شده! اما کم کم که مامانم بزرگ شد ، اما مثل بچه های هم سن خودش حرف نمی زد !! یعنی در واقع هیچی نمی گفت ! این موضوع دوباره باعث نگرانی مادر بزرگم شد و هر دکتری که           می شناخت و می گفتن خوبه مادرم رو برد ، حتی اون موقع کار پدر بزرگم اطراف تهران بود و            مادر بزرگم ، از این فرصت هم استفاده کرد و باز هم اثری نداشت..........

همه دکتر ها می گفتن که به خاطر اون اتفاق که توی بچگیش افتاده ، تار های صوتیش مشکل پیدا کرده و ممکنه تا آخر عمرش هیچی نگه!!

با همه این تفاسیر مامان دختر آخری پدر بزرگم بوده ، پدربزرگم هم خیلی دوسش داشته هر جا می خواسته بره  بیرون مامانم رو هم با خودش می برده، تا اینکه یه روز پدر بزرگم مامان رو می بره توی یه خونه بزرگ و قشنگ توی آبادان . اونجا رو بهش نشون می ده و می گه بابایی ببین اینجا رو دوست داری ؟        می خوام بخرمش دیگه همین جا بمونیم و هی نریم این شهر و اون شهر . مامانم هم از اون خونه خیلی خوشش اومده بوده و داشته کنار حوضش بازی می کرده که یه دفعه حال پدر بزرگم بد میشه و میوفته زمین.........

مامانم با اینکه یه دختر 5 ساله بوده و اونجا هم خیلی از خونه دور بوده ، اما با دو میره سمت خونه ،  اونجا که می رسه یه دفعه قفل زبونش باز میشه ..........

آقا آقا حالش بده .............

توی اون حال مامانم دیگه کسی حواسش نبوده که اون بعد 5 سال واسه اولین بار حرف زده ! همه پشت سرش رفتند تا به اونجا رسیدن . به پدر بزرگم کمک کردن و بردنش بیمارستان..........

این شروع یه مریضی کوتاه بود که زندگی یه خونواده رو عوض کرد و از این رو به اون رو کرد.....

بعد که یه کم اوضاع آروم شد تازه همه یادشون افتاده بود ، که مامان من بعد 5 سال به خاطر این شوک به حرف افتاده و یه راه خیلی طولانی رو خودش پیدا کرده و تا خونه اومده!!

شاید این یه موضوع خیلی خوشحال کننده واسه این خونواده بود اما ....................

بقیه مال قسمت بعد هست......

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 مهر1387ساعت 9:30  توسط دختر مامانش | 

قبل از اینکه بخوام چیزی راجع به مامانم بگم ، بهتره اول بگم اون توی چه خانواده ای به دنیا اومده.  پدر بزرگ من ، پیمانکار راهسازی بوده و به خاطر شغلش مرتب از این شهر به اون شهر می رفته و خانوادش رو هم همراه خودش می برده ، آخه سفراش نسبتا طولانی می شده. هر شهری که می رفته یه خونه بزرگ می گرفته که یه قسمت خانواده ی خودش بودن و یه قسمت دیگه ی خونه، کارگرای کارگاه، که البته همه از فامیل بودن. به قول امروزی ها پدر بزرگم یه کار آفرین بوده ، که تقریبا تمام فامیل پیش اون کار می کردن. خودشم مثل بقیه کار آفرینا از صفر شروع کرده ، یه پسر بچه 12 ساله از شهرش میاد آبادان واسه کار و توی 20 سالگی یه کارگاه بزرگ راهسازی با کلی تجهیزات، از خودش داشته که باهاش  کار می کرده.

از اون جایی  که خانواده ی مامانم همیشه توی سفر بودن  ،هر کدوم از بچه متولد یه شهری هستند، مامان من هم توی ازنا یکی از شهر های استان لرستان ، به دنیا اومده . اون موقع مامانم 3 تا خواهر بزرگتر و 3 تا بردار بزگتر از خودش داشته .

راستی این رو هم بگم که پدر بزرگ من دو تا زن داشت . به این خاطر که مادربزرگ من که زن اول پدربزرگم بود ، بچه دار نمی شده برای همین از پدربزرگم خواسته بود که دوباره زن بگیره ، پدربزرگ من هم با دختر عموش ، که چند سالی هم از مادر بزرگ من کوچیکتر بوده ، ازداواج می کنه ، اما جالب اینجاست که بچه اول هر دوتاشون  تقریبا با هم به دنیا میاد.

مامانم اینا پدرشون رو آقا صدا می زدن ، مادر خودشون رو ننه و اون یکی زن پدر بزرگم رو زن آقا . بچه های زن آقا هم همین جور به مادر خودشون ننه می گفتن و به مادر بزرگ من زن آقا .

درسته مادربزگ من و زن آقا مثلا هووی هم بودن ، اما بیشتر از دو تا خواهر به هم نزدیک بودن و هم دیگه رو دوست داشتن ! حالا بعدا توی ادامه خاطرات می فهمید که چرا این حرف رو می زنم .

اون وقتا خیلی خانواده ها عادت نداشتند سر وقت برای بچه ها شناسنامه بگیرن ، واسه همین مامان تازه دو سالش بوده که آقا توی آبادان رفته واسش شناسنامه گرفته و گفته 4 سالشه ! الان حساب کنید  چی شد ؟ مامان من متولد ازنا ، شناسنامه صادره از آبادن ! متولد 1338 اما توی شناسنامه زدن 36 که تاریخ صدور شناسنامه هم 1340 هست!!! حالا پیدا کنید پرتقال فروش را !

تا ایجا کافیه ، بقیه داستان برای قسمت بعد.............................

 

+ نوشته شده در  شنبه 6 مهر1387ساعت 10:8  توسط دختر مامانش | 
سلام

من دست به قلم خوبی ندارم . اما همیشه خاطرات زندگی مامان واسم جالب بود و دوست داشتم که یه روز اونا رو بنویسم. فکر کنم اون روز رسیده .

سعی می کنم هر هفته یه خاطره جدید رو بگذارم.

پس منتظر خاطره های مامان من باشید.

+ نوشته شده در  جمعه 5 مهر1387ساعت 15:50  توسط دختر مامانش | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
مامان من از اول زندگی تا الان خاطرات تلخ و شیرین زیادی توی زندگیش داشته.از شیطنت های های بچگی تا شور انقلابی توی گرمای آبادان. خاطرات روزای اول جنگ و بعد از اون کلی خاطره ی ریز و درشت اجتماعی و سیاسی و.......
به خاطر نوع شخصیتش هیچ وقت نتونسته یه آدم معمولی باشه! حالا من می خوام تمام اون خاطرات تلخ و شیرین رو ثبت کنم. امیدوارم بتونم خوب و در عین حال واقعی بنویسم.
راستی رنگ صورتی قالب رنگ مورد علاقه مامان هست

نوشته های پیشین
مهر 1387
آرشیو موضوعی
دوران کودکی
دوره جوانی - انقلاب
دوره جوانی- جنگ
خاطرات بعد از جنگ تا حالا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM